نگاشته شده توسط: entdb | آوریل 12, 2009

انتقام برگ

منتظرش بودم. يه خورده دير كرده بود. بايد زودتر از اينا ميرسيد. هوا هم بد جوري سرد بود. محوطه هم پر بود از سكوت دلگير. اما اين نوع سكوت رو دوست داشتم. نشستم رو نيمكت، يغمو تا جايي كه ميشد دادم بالا، حالا نفس هام برميگشت تو صورتم. صداي باد لاي شاخ و برگاي خشك و پاييزي سوز مهيبي داشت. خيلي خوب مثل اينكه داره مياد. بلند شدم،‌خيلي دور بود اما ميدونستم خودشه. داشت ميدويد. وقتي مطمئن شد سر و صداشو ميشنوم داد زد بدو! دستمو از جيبم درآوردم و شروع كردم به دويدن. صداي له شدن برگا زير پاهام توجهمو جلب كرد. يعني برگ هام يه روزي ميان سروقت ما؟ يه لحظه برگشتم، اونم داشت ميومد. پشت سر من اما مشخص بود بايد يه خورده سريعتر بدوم. بي خيال صداي له شدن برگ درختا شدم. و هرچقدر كه توان داشتم دويدم. بلند داد زدم «تونستي پيداش كني؟» داد زد كه آره امابدو! كم كم داشتم كم مياوردم. اينبار ايستادم و گفتم سنجاقو فرو كردي؟ نفس زنان وايستاد. منم دوباره پرسيدم ؟ سنجاق چي شد؟ گفت مي بينتش. قدم زنان خودشو به من رسوند. مثل اينكه موفق شده بوديم. به در خروجي نزديك شديم. نگهبان تو دكه نشسته بود و داشت يه چايي داغ مي خورد. كتابمو از زير كاپشنم در آوردم و براش تكون دادم ،‌لبخند زد و منم لبخندشو با لبخند جواب دادم. حتما خوشحال بود كه اين ايام امتحانات به خاطر جاگذاشتن كتاب از درسام عقب نميوفتم !
فرداش باهش درس داشتيم. كلاساي قبلي رو هم تهديد كرده بود كه بچه ها خودشون كسي رو كه سنجاقو فرو كرده تو لاستيك ماشينش معرفي كنن تا به جاي همه فقط اون تنبيه بشه. اما اخر ترمي هيچكي تنبيه نشد!

نگاشته شده توسط: entdb | مارس 17, 2009

قهرمان قهرمانان

اتاق حسابي شلوغ شده بود ، بچه ها دورشو گرفته بودن. مربي حرفاي اخرشو زد. حريفاش اعصابشون بهم ريخته بود،آخه وزنه سنگين بود !!! تو اون شلوغي چشمم دنبالش مي گشت. بالاخره پيداش كردم. مجري گرم صحبت بود باهش. اسپانسر ها هم سعي ميكردن بيان جلو دوربين و خودي نشون بدن. يه نگاه به تشك كردم، همه چي مرتب بود، پنجاه تا بودن دقيق، جوايز هم اماده بود. با خودم گفتم يعني ميتونه؟ تو اون ازدحام خودمو بهش رسوندم. گفتم همه چي رديفه؟ گفت نگران نباش مشكلي نيست. بهش روحيه دادم، گفتم پنجاه تا كه چيزي نيست تو حريف 200 تاشون هم ميشي. پشت چهره خندونش ميشد التهاب رو ديد. شونه هاشو گرفتم ، گفتم نترس رفيق. لبخند زد و تو جمعيت محو شد. خودم از بين اسپانسر ها و تماشاچي ها كشوندم جلو سكو. اون ديگه اماده بود بره تو گود. مربيش بهش با اشاره يه چيزي گفت، اونم به نشونه تاييد سرشو تكون داد. كارشو سريع و تميز شروع كرد. 50 تا بودن. اولي رو برداشت گذاشت تو دهنش. اوه نه!!! همه چشماشون رو بستن، كسي طاقت ديدن نداشت! حتي قهرمان دوره قبل! مگس بعدي رو راحت تر جوئيد، نمي تونستم جويدنشو ببينم. همه با ديدن اين صحنه ضعف كرده بودند. اما اون مثل مرغ مگس خوار كارشو ادامه ميداد، تا همه 50 تا مگس رو قورت بده! اسپانسر ها كم كاري كرده بودند مگسي 80 تومن! (800 ريال) تو مصاحبه با قهرمان دوره قبل اعلام شد اسپانسرهاي اون دوره براي يه مگس 5000 تومن تقبل كرده بودند. اما اين دوره شرايط سخت شده بود، ميگفتن خودش بازارو خراب كرده!بالاخره اون لحظه هاي زجر آور تمووم شد. همه 50 تا رو قورت داد. همه بهش تبريك گفتيم. اون مسابقه اخرين دوره مسابقات مگس خوري در خوابگاه بود. كسي ديگه نميتونست اين ركورد رو بشكنه. تازه براي مگسي هشتاد تومن!

نگاشته شده توسط: entdb | سپتامبر 11, 2008

زود قضاوت نكنيم 2

توي بيمارستان نشسته بودم. به عنوان همراه با يكي از اقوام رفته بودم بخش جراحي حلق و بيني. يه بنده خدايي بعد عمل حنجره فوت كرده بود. فقط همسرش همراهش بود و به نظر هم طبيعي ميرسيد كه فقط يه همراه داشته باشه. حدود پنج دقيقه از فوتش گذشته بود كه عده اي كه اونجا بودند شروع كردند به اظهار نظر! يكي گفت بيا يه عمر بچه بزرگ كن آخرشم بايد گوشه بيمارستان بميري! يكي گفت چه بچه هايي حتي نميان جنازه پدرشون رو تحويل بگيرند! كلي از بدي دوره و زمونه و قصي القلبي بچه هاي طرف صحبت كردند! چند دقيقه بعدش بچه هاي طرف رسيدن به بيمارستان. به خاطر فاصله زياد و شلوغي مشهد در ايام قبل از ماه مبارك رسيدنشون طول كشيده بود. همشون غرق در اشك و گريه بودند، كم كم اون بخش شلوغ تر شد. مثل اينكه فاميلاي بنده خدا يكي يكي داشتند ميرسيدند. تعداد بچه هاشم زياد بود. حالا ديگه همه ساكت بودند و ديگه از اظهار فضل خبري نبود  106

نگاشته شده توسط: entdb | سپتامبر 10, 2008

زود قضـــاوت نكنيــم !

زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقي مانده بود، تصميم گرفت براي گذراندن وقت کتابي خريداري کند. او يک بسته بيسکوئيت نيز خريد و بر روي يک صندلي نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد.

مردي در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه مي‌خواند. وقتي که او نخستين بيسکوئيت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم يک بيسکوئيت برداشت و خورد. او خيلي عصباني شد ولي چيزي نگفت. پيش خود فکر کرد : بهتر است ناراحت نشوم. شايد اشتباه کرده باشد.

ولي اين ماجرا تکرار شد. هر بار که او يک بيسکوئيت برمي‌داشت، آن مرد هم همين کار را مي‌کرد. اينکار او را حسابي عصباني کرده بود ولي نمي‌خواست واکنشي نشان دهد. وقتي که تنها يک بيسکوئيت باقي مانده بود، پيش خود فکر کرد : حالا ببينم اين مرد بي‌ادب چکار خواهد کرد؟ مرد آخرين بيسکوئيت را نصف کرد و نصفش ديگرش را خورد. اين ديگه خيلي پرروئي مي‌خواست! زن جوان حسابي عصباني شده بود.

در اين هنگام بلندگوي فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپيماست. آن زن کتابش را بست، چيزهايش را جمع و جور کرد و با نگاه تندي که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتي داخل هواپيما روي صندلي‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عينکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب ديد که جعبه بيسکوئيتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده!

خيلي شرمنده شد! از خودش بدش آمد … يادش رفته بود که بيسکوئيتي که خريده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بيسکوئيت‌هايش را با او تقسيم کرده بود، بدون آن که عصباني و برآشفته شده باشد! در صورتي که خودش آن موقع که فکر مي‌کرد آن مرد دارد از بيسکوئيت‌هايش مي‌خورد خيلي عصباني شده بود. و متاسفانه ديگر زماني براي توضيح رفتارش و يا معذرت‌خواهي نبود.

نگاشته شده توسط: entdb | سپتامبر 8, 2008

كلاس انسان شناسي

كلاس انسان شناسي از اون كلاس ها بود كه جو پرسش و پاسخ بي دليل (اظهار فضل) توش زياد بود. تاجايي كه بعضي بحث ها به استنتاج هاي احمقانه دوستان و توجيه هاي صبورانه استاد منتهي ميشد. البته علتشم اين بود كه استاد دوست نداشت سوال كسي رو بپيچونه هرچقدر هم كه اون سوال احمقانه باشه! راستشو بخوايد منم از اين پرسش و پاسخ ها دل خوشي نداشتم. مي خواستم هرچه زودتر كلاس تموم بشه و برم به كارام برسم اما اين پرسش و پاسخ ها مدت زمان كلاس رو افزايش ميداد. تازه از احمقانه بودن نظريات كفرم در ميومد. تو يكي از جلسات بحث سر غرايز انسان بود و داشت در مورد ميل به جاودانگي صحبت ميكرد. يكي از پسرا كه پايه ثابت اظهار فضل بود بلند شد و گفت استاد الان يه آدم فقير چه ميلي به جاودانگي داره؟! دوست داره الان بميره! استاد هم كه مثل هميشه خواست با دقت به سوال جواب بده گفت :‌ «شما همين الان اگه با چاقو دنبال يه آدم فقير براي كشتنش راه بيوفتي مسلما از دست شما فرار ميكنه تا جونشون نجات بده! يا مثلا اگه بهش پول و ثروت داده بشه اونم دوست داره تا ابد زندگي كنه» هنوز حرف استاد تموم نشده بود كه يكي از خانم هاي محترم با قيافه حق به جانب بلند شد و به حالت تشديد به استاد گفت :‌ «استاد همه چي كه ماديات نميشه!!» اينجا بود كه ديدم استاد الانه كه سرشو به ديوار بكوبه !!! منم افسوس خوردم كه چرا بيشتر درس نخوندم تا يه دانشگاه بهتر قبول بشم؟!! d

نگاشته شده توسط: entdb | سپتامبر 7, 2008

طلاق هاي جو زده

به تازگي در كشور هاي عربي سريال تركيه اي «نور» برروي آنتن مي رود كه هيجان خاصي در دادگاههاي خانواده! برپا نموده است. اين سريال عشقولانه كه رابطه احساسي بين دختري پسري به نام «نور» و «مهند» است تاثير فراواني در زوجين عرب گذاشته است. اين زوجين با مقايسه طرف خود با شخصيت داستان و كوبيدن حركات و سكنات آن بر سر زوج نگون بخت بساط مشاجره و اختلاف را در كانون گرم خانواده پهن مي كنند. شايان ذكر است مخاطبين اين سريال از پخش زنده مسابقات المپيك بيشتر بوده ( و ركوردي در حد و اندازه هاي يانگوم در ايران خودمان را دارد)‌.جاداره به آسيب شناسي پخش سريال هاي ايراني در بين اعراب بپردازيم و نتايج اثرات پخش سريال هاي برمغز ايراني در بين آنها رو زير ذره بين ببريم :
سريال ترانه مادري : با پخش اين سريال در بين اعراب سر عمه ها حسابي شلوغ شده! آنها با دريافت نامه هايي حاوي «عمه من برادرمو مي خوام» ، «عمه جان سهم من رو نمي توني بخوري» مواجه شده اند. اكنون كودكان عرب مادران خودرا خاله صدا مي زنند. و عاشق اولين نفري كه حال آنها را اساسي ميگيرد مي شوند! حال و روز دائي ها از اين هم بدتر است، آنها هرروز بايد با ماشين پنچر و يا خط كشي شده به سركار عزيمت كنند!
ميوه ممنوعه : تا قبل از پخش اين سريال حاج آقا ها خيلي راحت چهارزن و هشت صيغه داشتند اما اكنون با درخواست هاي واحي از سوي نو عروسان در باب ارث و ميراث كار و كاسبي آنها كساد شده است. گزارش ها حاكي از موج عظيم بيكاري حسابداران مي باشد. پسر بزرگتر خانواده ها كه تا ديروز بدون اجازه مادر از خونه هم بيرون نمي رفتند در باند هاي خلاف و شرخري سروكله شان پيدا شده!
نرگس : مدل سيبيل شوكتي مد شده است، مردها با تهديد اينكه «الان روي شوكتم بالا مي آيد» متعه شان را ساكت مي كردند و بعد همه باهم توهم ايدز مي گرفتند. شيوخ پرمايه تيله كه تا ديروز روي هركسي انگشت مي گذاشتند صاحب وي ميشدند اكنون براي آوردن عروس به خونه به رفاقت هاي خياباني سر سپرده اند!!

نگاشته شده توسط: entdb | سپتامبر 7, 2008

تمشك : درس جغرافي

سازندگان «ترانه مادري» انگار يادشان نبوده درصدي از جمعيت ايران خوزستاني هستند و حتما اهواز، خرمشهر و آبادان را از هم تشخيص مي دهند. درصد زيادي هم به عمرشان جنوب رفته اند و شايد چيزهاي كمي يادشان باشد. برادران غريب در فرودگاه آبادان پياده مي شوند، مي روند زير پل معلق اهواز و تلفن مي زنند و مي گويند الان خرمشهر هستند. آن وقت تمشك هم نمي خواهند.

«همشهري جوان»

نگاشته شده توسط: entdb | سپتامبر 7, 2008

تمشك : تصادف همان انفجار عمل نكرده است؟

در قسمت هاي قبلي سريال «ترانه مادري» يك بار هما روستا گفته بود پدر و مادر پويا و بهرام در تصادف كشته شدند. در قسمت آخر اما وقتي اين دو برادر بعد از وصالي فيلم هندي وار بر سرمزار والدينشان رفتند، روي سنگ قبر ها علت مرگ را نوشته بود «انفجار گلوله به جامانده از دشمن» چند دقيقه بعد، عمه سميرا، بچه ها را به مرز شلمچه برده بود و برايشان مي گفت كه پدر و مادرشان در مراسم يادبودي، روي مين عمل نكرده رفته اند. اين هم يك سوال فلسفي ديگر: گلوله همان مين است يا ماشيني كه از روبه رو با سرعت مي آيد، يا شايد هم تمشك؟!

نگاشته شده توسط: entdb | سپتامبر 7, 2008

تمشك : انواع پسر هاي عادي

دايي دوست پويا كه براي نجات او به كلانتري آمده، بعد از انجام رسالتش به پويا خبر بستري شدن مادرش را مي دهد. پويا كه خيلي افسرده شده است ، مي گويد : «كاش من هم يك پسر عادي بودم» دايي جان مي پرسند : «از كدوم دسته پسر هاي عادي؟ آنهايي كه فقط به فكر درس و تحقيق هستند؟ يا آنهايي كه مي خواهند گرهي از كار مردم باز كنند؟»
ما مانده ايم به اين جملات فلسفي چه نوع تمشكي بدهيم!

نگاشته شده توسط: entdb | سپتامبر 7, 2008

تمشك : يك قرص، يك لگد

پويا، يك ربع بعد از رفتن به پارتي ـ كه بعدا مي فهميم نقشه دي جي فرهاد به سفارش فرخ بوده ـ راهي بيمارستان مي شود و بعد معلوم مي شود او يك دانه قرص روانگردان خورده، بعدا هم اين معلوم شدگي ادامه پيدا مي كند؛ مادرش، نامزد احتمالي اش و دوستان دانشگاهش هم سريع قضيه همين يك قرص را مي فهمند و پويا از فرط خجالت، از خانه فرار مي كند. او در پارك سرگردان است كه دوتا آدم خلاف يقه اش مي كنند. پويا اين بار با يك ـ فقط يك ـ لگد، مزاحمان را به سزاي اعمال خود مي رساند. پليس مي رسد و پويار را بر سر جسدي كه با لگد ناكار شده مي بيند. كلا نويسندگان «ترانه مادري» به عدد يك، علاقه خاصي دارند، به تمشك هم.

«همشهري جوان»

نوشته‌های قدیمی‌تر »

دسته‌ها